..............بعد از مدتها درود![]()
داشتم پست ۱۵ مهر سال گذشته را می خوندم. اون مهمونی کاری که مشترکا دعوت بودیم، گیرهای احمقانه تو و جدال سر رفتن و نرفتن و ....
الان ماههاست که همه چیز بین ما تموم شده...
امسال باز هم اون مهمونی دعوت بودم و این بار با آسودگی خیال و بدون جار و جنجال به مهمونی رفتم و چقدر جالبه که تو جزو اولین نفرات آشنایی بودی که تو اون جمع دیدمت!
فکر کردی نفهمیدم از وقتی وارد سالن شدم تا زمانیکه از جلوی تو رد شدم با چشمهات منو ار سر تا پا برانداز کردی و تا مستقيم بهت نگاه كردم، فوری سرتو انداختی پایین. نميدونم چرا ، شايد ميخواستي وانمود كني كه منو نديدي، شايدم ترسيدي نگاهت به نگاهم گره بخوره و غريبهاي راز دلت را از چشمات بفهمه...
یه چیزی تو دلم مونده که چون نمی تونم به خودت بگم اینجا می نویسم:تو اون کت شلوار و کراوات دامادیت!! - همونی که پارسال موقع خواستگاری از من پوشیده بودی! ـ خیلی خوش تیپ تر میشی. ![]()
ولي از اين چيزا كه بگذريم، الان كه به گذشتهها فكر مي كنم مي بينم كه كار درستي كرديم كه اين رابطه را تموم كرديم، چون اگه با هم ازدواج مي كرديم هر دومون بدبخت مي شديم و بيشتر از اون، اين من بودم كه زجر مي كشيدم چون متاسفانه تو كشور ما يك زن وقتي ازدواج مي كنه تمام حقوق معنوي خودشو به مردي واگذار مي كنه كه معلوم نيست بعدا چي از آب در میاد و در مقابل!!! يكسري حقوق مادي احمقانه مثل نفقه و مهريه ـ كه با اين قانوناي جديد خدا را شكر هيچوقت اجرا نميشه! - ميگيره.
با فرهنگي كه طرف مقابل من توش بزرگ شده بود و با حساسيتهاي بيجايي كه روي من داشت من مطمئنم ما دچار مشكل مي شديم.
مثلا اگه بعد از ازدواج ما، آقا به دلخواهش و به دلايل واهي، نمي گذاشت من برم سر كار، اونوقت كي مي تونست جلوشو بگيره؟ كي جواب ۷ سال درس خوندن و تحمل اين همه مشقت منو ميداد؟؟
قانون؟؟؟؟!!!!!![]()
![]()
البته از حق نگذريم اون پسر خيلي خوبي بود ولي واقعا به درد من نمي خورد. اون تو خانوادهاي بزرگ شده بود كه نوع لباس پوشيدن من جلوي فاميلهاي نزديكمون هم براش سوال و تعجب برانگيز بود!!!
حالا فكر نكنيد من چه جوريماااا، خيلي خيلي معمولي، بلوز و شلوار عادي و بدون روسري. همين!!![]()
مشكل از اون هم نبود، خودشم دوست نداشت اينطوري باشه و سعي مي كرد وانمود كنه كه نيست ولي ... بود!
خوب طفلك تقصيري هم نداشت، اين مدلي بزرگ شده بود، با اين فرهنگ غلط كه متاسفانه حتي اگه خودشم نميخواست تو گوشت و خونش نفوذ كرده بود.
اين موضوع تنها مشكل جوجوي سابق من نيست، مشكل خيلي از آدما تو جامعه فعلی ماست.
بي خيال...
فقط اومدم طي يك پست طولاني بگم كه تو اين مدت زياد چه چيزايي اتفاق افتاده.
بعد از تموم شدن قضيه و خوب طبعا افسردگيهاي بعدش، دوباره جوجو بهم زنگ زد و دوباره پیامک عاشقانه ميداد و ... خلاصه اينكه من جلوي خودم و احساسم را گرفتم و گفتم : ديگه نه، نه براي هميشه و اینو بهش حالی کردم.( خدا جون شکرت به خاطر اینکه بهم قدرت دادی که جلوی احساساتم بایستم.) باهاش خیلی صحبت کردم و ازش خواستم حالا که نمی تونیم با هم ازدواج کنیم لااقل مثل ۲تا دوست عادی یا همکار برای باشیم، نه دشمن!
... رابطه ما برای همیشه تموم شد. خوشبختانه صحبتام کارساز بود و بعد از اون قضیه به دلایل کاری چند بار با هم تلفنی حرف زدیم و حتی یه بار همو اتفاقی تو خیابون دیدیم و کلی گپ زدیم. خیلی لاغرتر شده بود و داشت تنهایی می رفت رستوران شام بخوره!!
می گفت از وقتی قضیه ما بهم خورده تا الان با خانوادش کلا قهره و حتی غذا هم باهاشون نمی خوره. (راست و دروغش پای خودش!)، با اینکه شاید قهر کار درستی نباشه ولی همچین پدر و مادری باید بالاخره یه جوری به خودشون بیان و در افکار پوسیدشون تجدید نظر کنند. وقتی خودشون همه راهها را بستند پس اینم حقشونه!
بسه دیگه! از خودم می خوام براتون بگم.
دوران سختی را سپری کردم، همش ناراحتی، اشک، گریه، آه، بی طاقتی، نا شکری، لعنت به زمین و زمان، ... خوب حق هم داشتم آخه من واقعا دوسش داشتم و به اشتباه حاضر بودم با همه چیزش بسازم و بعد از جدایی تا مدتها غصه میخوردم و به شانس بدم لعنت می فرستادم.
مثل همیشه گذر زمان همه چیزو حل کرد و من کم کم از پوسته افسرده خودم بیرون اومدم و زندگیم روال عادی خودشو از سر گرفت.
الانم دارم به یکی از خواستگارام به طور جدی فکر می کنم. با اینکه در مقایسه با جوجو اصلا دوسش ندارم و مخصوصا ظاهرش را نمی پسندم ولی پسر خیلی خوبیه و شرایط خیلی خوبی هم داره. در واقع میشه گفت یک انتخاب کاملا عاقلانه است نه عاشقانه و دعا کنید این بار هم هر چی به صلاحمه برام پیش بیاد. شایدم کم کم در آینده بهش علاقه مند شدم و قیافش برام عادی شد!
بهر حال اگه خبر جدیدی بود میام و می نویسم...
از همتون عذر می خوام که جواب کامنتاتون را ندادم، حال روحی مساعدی نداشتم.
الانم فقط اومدم بگم که نگران من نباشید، من خوبم و خدا را شکر زندگی به کامه.
شماها هم اگه مورد مشابهی دارین غصه نخورین، همه چیز به مرور حل میشه، فقط تحمل کنید و نذارین افسردگی به شما غلبه کنه.
می بوسمتون![]()
سلام دوستان. بالاخره "غیبت كبري" تموم شد و من برگشتم.
ميبخشيد كه نگرانتون كردم، از همتون ممنونم كه به یادم بودین.
برگشتم ولي نه با خبراي خوب!
بالاخره تموم شد... همه چي تموم شد. باور كنيد.
با امروز ميشه 1 هفته كه ديگه ازش خبر ندارم.
بعد كلي فكر كردن و خوندن كامنتها و توصيههاي شما دوستان عزیزم، به اين نتیجه رسیدم كه بايد واقعا براش يه مهلتی تعيين کنم كه تكليفم را مشخص كنه وگرنه اینجوری كه نمیشه تا ابد ادامه داد...
اين بود كه باهاش صحبت كردم و از روزي كه آخرين پستم را نوشتم تا روز تولدم كه هفته پيش بود بهش مهلت دادم كه تكليف خودشو با من و خانوادش معلوم كنه.
تو اين مدت يه بار ديگه با خانوادش صحبت كرد و باز يه بار ديگه همون سناريوي قديمي تكرار شد. اینقدر جوجو با خانوادش سر مسائل قديمي مشکل داشت كه خودش ميگفت هر وقت ميخوام درباره تو صحبت كنم، يه سري حرفا از گذشته به وسط كشيده ميشه و اين دفعه هم به خاطر همون گذشتهها از پدرش سيلي خورد و مامانش هم كه طبق معمول، دوباره غش و ضعف و تشنج و بیمارستان و كماي چند ساعته!
برادراي جوجو هم كه تا حالا پشتيبانش بودن و اونا هم از اين رفتاراي مستبدانه مادر پدرشون دل خوشي نداشتند، ايندفعه به خاطر وضعيت وخيم مادرشون، بر عليه جوجو شده بودن و در واقع ميشه گفت جوجو ديگه جايگاهي تو اون خونه نداشت!
اين چيزا باعث شده بود كه جوجو اين اواخر رفتاراش بد بشه. خيلي حساس شده بود و بيدليل بهونهگيري ميكرد. تا دير وقت سر كار ميموند. هميشه خسته و كسل و آشفته بود. تا منو ميديد شروع ميكرد به غر زدن از كارش و آدماي دور و برش و ...
به خاطرش خيلي صبر كردم، ميخواستم بفهمه كه به خاطر وضعيت بدی كه داره، درکش ميكنم، جلوی خيلي از کاراش، بهونهگيرياش، بد اخلاقياش کوتاه اومدم ولی هر روز بدتر ميشد. بیخود دعوا راه ميانداخت و سریع از کارش پشيمون ميشد و عذرخواهی ميكرد. هر روز كه ميگذشت و ا روز از مهلتش كم ميشد، رفتارشم بدتر ميشد. هر روز قهر و آشتی، هر روز يه داستان جدید، يه بهانه جدید.
با زبون خوش باهاش حرف زدم و ازش خواستم تشنجات خانوادگيشون را به من منتقل نکنه!
ولي افسوس...
تا اینکه روز موعود سر رسید. با هم كلي صحبت كرديم و در آخر خيلي خونسرد گفت كه: "حالا يه بار دیگه با خانوادم صحبت ميكنم، ضرری نداره! "
ولي من ديگه تصميم خودمو گرفته بودم. ديگه مهلت، نه!
دیگه تحمل دوباره اين رفتاراي احمقانه خانوادش و بد اخلاقياي خودشو نداشتم. تازه اگه هم اونا راضی ميشدند، ايندفعه مطمئن بودم كه خانوادم خودم هیچ وقت اجازه نميدن من وارد همچین خانوادهاي بشم!
راستشو بخواين بچهها خودمم يه جورايي از ازدواج با جوجو منصرف شده بودم. ته دلم ميدونستم كه با اون هيچوقت خوشبخت نميشم. درسته براي يه ازدواج موفق، داشتن يكسري شرایط اوليه و دوستداشتن كافيه ولی به نظرم فرهنگ خانوادهاي كه دو طرف توش بزرگ شدن هم باید تا حدی به هم نزديك باشه.
درسته كه جوجو پسر خوبي بود و شرايط اوليه را هم داشت ولي من و اون در بخش دوم با هم كلي اختلاف داشتیم. يه سري چيزايي كه براي من حل شده و پیش پا افتاده بودند براي جوجو(با وجود اینکه خود جوجو اختلاف عقیده زياد با خانوادش داشت!) ناشناخته و عجيب بودند. استانداردها و آستانه های زندگي ما خيلي با عقاید اونا فرق داشتند.
خوب، طفلک تقصیری هم نداشت.خيلي از مسائلی كه براي من و خانوادم "هنجار" حساب ميشدند براي جوجو از بچگی "ناهنجاري" تعریف شده بود.
سادهترين مثالش "حجاب" بود. قبلا هم گفتم من جلوي فاميلهامون هيچ وقت روسری سرم نكردم و همیشه توي مهمونياي خانوادگی دخترا و پسراي فامیل از سر و كول هم بالا میرن. چون همه مثل خواهر برادر ميمونيم و اصلا اين مسائل پيش پا افتاده و این روابط احمقانه بينمون حکمفرما نیست ولي خوب توي فاميل جوجوي بيجاره اين چيزا مفهوم ديگهاي داشت!
بگذريم...
خلاصه كه فكر كنم اينجوري به نفع هر دومونه.
البته پذيرش اين مساله خيلي سخته ولي خوب چارهاي نيست. آدم بايد با حقايق كنار بياد.
تحمل كردن سختي چند روزه جدايي، بهتر از تحمل كردن يه عمر سختي در قبال يه انتخاب اشتباهه.
مگه نه؟؟
اینا ۲ تا از آخرین پيامهايي است كه جوجو برام فرستاده:
" در حسرت ديدار تو٬ باز به زمين برميگردم و درختي مي شوم به شيوه سيب...
و تو مرا عاشقانه ميخوري و من خوني مي شوم در رگهايت٬ زير ناخنهاي لاك خوردهات ...
و مي انديشم:
كاش عاشق باشد... "![]()
و اين اس.ام.اس را هفته گذشته بعد از يه بحث طولاني برام فرستاده:
" قبل از اينكه چشماي سياهت را ببندي و با امروز خداحافظي كني ميخواستم بگم يادت باشه من خيلي دوست دارم.
بهم يه كم فرصت بده. فشار از همه طرف روي منه. فقط براي اينكه به تو منتقل نكنم ميريزم تو خودم و حرف نمي زنم."
... تو اين مدت خيلي به حرفاش فكر كردم٬ بهش مهلت هم دادم ٬ ولي اين اواخر كارمون شده فقط بحث و دعوا به بهانه هاي مختلف. مي دونم تقصير اون نيست ولي منم اين وسط مقصر نيستم.
مادر بزرگم هميشه ميگه: "چيزي را به زور از خدا نخواه."
...و من دارم به اين فكر مي كنم كه متاسفانه
صبر من و مهلت اون ديگه داره تموم ميشه...
سلام به همه دوستان
مرسي كه سراغم را گرفتين...
چي بگم بچهها...؟!
يه روز، جمعه صبح زنگ زدم به جوجو. ديدم صداش خيلي گرفته و آروم حرف ميزنه. گفتم : چي شده؟
گفت: كه بيمارستانه و مامانش حالش خيلي بده و ميشه گفت يه جورايي سكته كرده ولي خوب دكترا ميگن خطر رفع شده. ![]()
(توضيح: مامان جوجو ظاهرا يه تومور مغزي داشتن كه البته درمان شده ولي دكترا گفتن نبايد كوچكترين فشار عصبي بهش وارد بشه وگرنه در اثر حمله عصبي تشنج مي كنه و به احتمال زياد ميره تو كما و بعدشم مرگ مغزي...
)
و اما داستان چي بوده:
از قضا يكي از همسايههاي خونه قبلي جوجو اينا، فاميل خيلي دور ماست. طوريكه من اصلا تا حالا نديدمش فقط اسمشو شنيدم. گويا مامان جوجو جهت مثلا تحقيق (به خاطر تشابه فاميلي) زنگ مي زنه و از اونا در مورد خانواده ما مي پرسه و اون آقا هم كلي تعريف ميكنه ولي در آخر به عنوان نصيحت ميگه كه شما از لحاظ فرهنگي در 2 قطب متضاد هستيد و اين وصلت به صلاح نيست!!(چه آدمای فضولی پیدا می شن. یکی نیست بهش بگه اصلا به تو چه که نظر می دی!
)
خلاصه يه دفعه ورق برميگرده ، خانواده جوجو _ كه من تازه فهميدم نه تنها مذهبي هستن بلكه بسيار متعصبن!
_ به جوجو مي گن كه ما تحقيق كرديم و اين خانواده در عين حال كه خيلي محترم و سرشناسن، اصلا مذهبي نيستن و شما دو تا به درد هم نمي خورين.
مامان جوجو به جوجو گفته:
" ببين اين خانوم( منو گفته هااا!
) هم خوشگله، هم تحصيلكرده، هم خانواده فلان و بهمان داره، در يك كلام اينا خيلي از ما َسرتر هستن و پس فردا هر چي بهت بگن مجبوري بگي چشم! " 
جوجو هم عصباني ميشه و داشته با مامانش در اين مورد بحث ميكرده
كه يكدفعه مامانش غش مي كنه و حمله عصبي بهش وارد ميشه و بيمارستان و بستري و...
خلاصه تا چند روز كه همين بساط بود. حالا شما حساب كنيد از يه طرف مامان باباي من شاكي شدن كه خانواده جوجو با اين تاخيرشون دارن به ما بي احترامي ميكنن. مامان بابام ميگن (ما از همه شرايط گذشتيم فقط به خاطر تو! )... خوب حق هم دارن...
از طرف ديگه مامان جوجو تو بيمارستانه و نميشه كاري كرد
تنها راه اين بود كه جوجو بعد سالها با پدرش حرف بزنه و همين كار را هم كرد ...ولي پدر بي منطقش كه جزو شخصيتهاي رده بالاي نظامي اينجاست هم همين حرفها را تكرار كرد
و ظاهرا دست آخر كه اصرار جوجو را ميبينه بهش ميگه " تو از بچگي هميشه با ما مخالفت ميكردي و حالا هم كه اينقدر اصرار مي كني شناسنامهات را بردار ، برو با هر كسي دوست داري ازدواج كن!![]()
"
به قول حافظ شيرازي:
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا.......
مي بينين توروخدا...
خانواده من چه جوري برخورد كردن و خانواده جوجو چطوري!
خلاصه كه الان اوضاع افتضاحه، منم اين وسط خيلي تحت فشارم،
نمي دونم بايد چيكار كنم.
خانواده خودمو ميبينم كه فقط و فقط به خاطر من و جوجو اينقدر كوتاه اومدن و اگه بفهمن كه با اينهمه گذشت٬ خانواده جوجو چطوري برخورد كردن، ديگه حتي 1 درصد هم امكان نداره اجازه بدن ما با هم ازدواج كنيم.![]()
خانواده بي منطق جوجو را مي بينم كه به بهانههاي مختلف جلوي پامون سنگ مياندازن.
جوجوي بيچاره را مي بينم كه با خانوادش قهره، و از لحاظ روحي خيلي داغون شده،هر روز كه ميبينمش بدتر از روز قبله و بيچاره تو ا ين مدت 8 كيلو لاغر شده و خانوادش حتي اينا را نميبينن و نمي فهمن...
چندين بار تا حالا با جوجو صحبت كردم، بهش گفتم بيا خودمون همين جا تمومش كنيم، ولي اشكاشو كه ميبينم دلم براش ميسوزه...
به خودم ميگم تو اين وضعيت نبايد تنهاش بذارم.
همش به من ميگه :يه كمي ديگه صبر كن، بهم مهلت بده...
نمي دونم بايد چيكار كنم بچهها. اگه كسي راه حلي به ذهنش ميرسه خواهش مي كنم بگه. به كمكتون نياز دارم.
؟؟؟؟؟
سلام بچه ها.
پشت سر هم داره اتفاقاي بد براي من و جوجو ميافته.
ديگه دارم به اين نتيجه ميرسم كه جدي جدي قسمت نيست من و جوجو با هم ازدواج كنيم.
اولين اتفاق بد را خودتون بخونين و قضاوت كنين:
چند روزي از ملاقات من و مامان جوجو گذشته بود. اينطوري كه خود جوجو بهم گفت مامانش خيلي از من خوشش اومده بود
و ظاهرا با پدرش هم صحبت كرده بود و با اينكه جوجو و پدرش به دليل همين تفاوتهاي فكري اصلا با هم رابطه خوبي ندارند ولي پدرش تو اين مدت كلي تحويلش گرفته بود .
از اونطرفم مامان و باباي من ميخواستن هر چه زودتر خانواده جوجو را ببينن.
تا اينجا همه چي خيلي خوب بود ولي.....
يه شب به محض اينكه رسيدم خونه، مامانم خيلي جدي بهم گفت:
(نيلو سريع برو تو اتاقت، امشب ميخوام باهات حرف بزنم.) با اين حرف مامانم كلي دلشوره گرفتم. آخه چي شده بود كه مامانم اينطور آشفته به نظر ميرسيد؟؟؟ 
پريدم تو اتاق و لباسامو سريع عوض كردم. مامانم اومد پيشم روي تخت نشست. معلوم بود عصبيه ولي سعي ميكرد آروم باشه. بعد شروع كرد به حرف زدن:
مامان: امشب يه آقاي ناشناس
زنگ زد ( از تلفن عمومي) و يه عالمه پشت سر جوجو حرف زد.
من (در حاليكه قلبم به شدت ميزد): كي بوده؟ حالا چي گفته؟
مامان: خودشو معرفي نكرد. ولي خيلي چيزاي بد در مورد جوجو و خانوادش گفت. اينكه جوجو تا حالا با دختراي زيادي بوده كه سابقه اخلاقي خوبي نداشتن و حتي از اونا خواستگاري كرده.
اينكه جوجو اصلا پسر خوبي نيست، پاش بيفته كاراي خيلي بد هم ميكنه. حتي كارشم خوب بلد نيست و همين روزاست كه اخراجش كنن!
اون داره دختر شما را بازي ميده.
تازه خانواده خيلي متعصب و بيكلاسي داره كه اصلا به شما نميخورن. چطور مي تونين دختر دسته گلتون را به همچين آدمي بدين؟؟...
من: مامان جان شما كه اين حرفا را باور نكردين؟؟![]()
مامان: نميدونم...يعني نه. من بهش گفتم كه اولا اگه راست ميگه خودشو معرفي كنه . دوما، با شناختي كه ما از جوجو داريم خيلي هم پسر خوبيه. سوما، اينكه چه تصميمي بگيريم به خودمون مربوطه و با يه تحقيق مختصر همه چيز معلوم ميشه. شما هم ديگه تماس نگيرين لطفاً.

من: قربون مامان خوشگلم برم من.![]()
مامان: حالا خودتو لوس نكن. من اينا را به اون آقا گفتم كه ديگه مزاحم نشه ولي ......... 
در اينجا مامان يه عالمه سوال و جواب در مورد جوجو و خانوادش از من پرسيد. منم هر چيزي ميدونستم بهش گفتم و سعي كردم آرومش كنم ولي مشخص بود كه خوشبيني و اعتمادش نسبت به جوجو كمرنگ شده، حتي بهم گفت تا زماني كه خانوادهها همو نبينن رابطهات را با جوجو محدود تر كن.
منم زنگ زدم به جوجو و بهش همه چيز را گفتم.(البته با اجازه مامانم) اونم خيلي ناراحت و عصبانی شد.
حتي نميتونست حدس بزنه كار كي بوده؟!! 
اون آقا چند بار ديگه هم زنگ زد ولي مامان باهوش من كه الهي قربونش برم مثل هميشه عين كوه پشت من ايستاد و خيلي محترمانه حال اون مردك را گرفت. 
از اين كه همچين مادر و پدري دارم به خودم مي بالم، شايد اگر هر خانواده ديگهاي بودن نسبت به اين قضيه خيلي واكنش شديد نشون ميدادن. 
مامان و باباي گلم از همينجا ميگم كه خيلي خيلي دوستون دارممممممممممممممم
.
![]()
![]()
با همه اينا حس ميكنم همه تلاشهايي كه اين چند ماه براي مثبت كردن نظر خانوادم نسبت به جوجو انجام دادم از بين رفت.
آخه گفته بودم كه خانواده من خيلي سختگيرن و ايندفعه صرفا به خاطر اعتمادي كه به من و انتخابم دارن خيلي كوتاه اومدن، اما اون مردك اين اعتماد را با حرفاي احمقانهاش به شك تبديل كرد.
گرچه ظاهرا چیزی نشون نمی دن ولي خوب پدر مادرن ديگه، دلشون ميلرزه.
بعد از اون قضيه جوجو با مامانم تلفني صحبت كرد و همه تلاشش را كرد كه دروغ بودن حرفاي اون آقا را اثبات كنه. مامانم هم بهش گفت كه اصلا مسالهاي نيست و خودشو ناراحت نكنه.
خلاصه اين قضيه تا چند روز باعث ناراحتي من و جوجو شده بود. تازه داشتيم همه چيز را فراموش ميكرديم كه...

منتظر پست بعدي من باشيد...
سلام دوستاي مهربونم.
خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟
اگه از حال من ميپرسين باید بگم زیاد خوب نیستم.![]()
این روزا خيلي غمگينم.
دلم گرفته.
نميدونم باید چيكار کنم؟ اصلا نميدونم چي درسته، چي غلط؟؟![]()
![]()
راستی بچهها مرسی از نظراتتون.
هنوز وقت نکردم بهتون سر بزنم ولی ایشالا در اولین فرصت ميام پيشتون و از خجالت همگيتون در ميام.
(دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!!)![]()
![]()
و اما خبراي جدید...
قبل نوشت! : به خاطر همون چبزايي كه تو پست قبلی گفتم خانواده جوجو نميدونن كه ما قبلا با هم دوست بودیم
و فكر ميكنن كه جوجو يه روزی، يه جايی، يه هو! منو دیده و پسندیده و آمار منو گرفته و خوشش اومده و ازم خواستگاری كرده!!
(چقدر و داشت، نه؟؟
)
خلاصه، شب عید فطر جوجو و مامانش اومدن دنبالم و به اتفاق رفتیم هتل کوروش.
مامان جوجو ظاهرا که خانوم بدی به نظر نميرسيد، يه مانتوي بلند مشكي پوشیده بود با يه روسری آبی و يه كم موهاش از جلوی روسریش معلوم بود.
جوجو هم خيلي رسمی با کت و شلوار و کراوات اومده بود. 
منم مثل همیشه بودم
فقط يه ذره کمتر آرایش کردم كه چهره ام طبيعي طبيعي باشه و مامانش بفهمه چه عروس خوشگلی قراره نصيبشون بشه!!
به اندازه پسري كه مي خواد بره خواستگاری اضطراب داشتم!! نمي دونين چقدر سخته وقتی يه نفر از اول تا آخر نگاه خريدارانهاش را روي شما زوم كنه!
تو اين چند ساعت، فقط من و مامان جوجو داشتیم با هم حرف ميزديم و جوجو عین بچه مظلوما سرشو انداخته بود پايين و ساکت نشسته بود. ![]()
مامانش هم تند تند از سر به زير بودن و بچه مثبت بودن پسرش تعریف ميكرد!! بیچاره نميدونست همين پسر سر به زیرش وقتی مامانش نیست چطوری آتیش ميسوزونه!!
بنده خدا،مامانش با اطمینان ميگفت كه پسرش بر خلاف پسراي دیگه اصلا اهل دوست دختر و این حرفا نبوده و تا حالا همش سرش به درس و کارش بوده!!
دیگه نميدونست خود جوجو آمار تمام دخترای زندگيشو به من داده!! منم تنها كاري كه ميتونستم در اون لحظه بکنم این بود كه جلوی خندهام را بگیرم، همين!!
بعد از سوال، جوابهاي معمولی، رسیدیم سر همون بحث كذايي حجاب!!
آخه جوجو يه چيزايي در این مورد به خانوادش گفته بود.
به گفتگوی من و مامان جوجو در مورد حجاب توجه كنيد:
م.ج.( يعني مامان جوجو!) : شما از لحاظ حجابی چطوری هستن؟
من (يعني نيلو خانوم!) : همینطوری كه ميبينيد.
( با لبخند مليح
و در حاليكه با دست به خودم اشاره ميكردم!)
م.ج. : بله، بله، متوجه هستم. این كه خيلي عالیه ولی منظورم اینه كه خانوادتون چطوری هستن؟
من: ما اصلا مذهبي نيستيم. محرم و نا محرم هم نداریم. منم جلوی فامیلم روسری سرم نميكنم و هر جوری كه راحت باشم لباس ميپوشم!
م.ج. :![]()

من :![]()
جوجو : 
م.ج. : خوب البته... ( و در اینجا مامانش يه عالمه از جمالات و کمالات من تعریف كرد و كلي هندونه زير بغلم گذاشت!! طوريكه من کاملا چیز(خر) شدم!
) ولی درستش اینه كه شما از همين الان همه چیز را در مورد ما بدونيد.
م.ج. : مراسماي ازدواج فامیل ما اکثرا جدا هستند. شما چطور؟
من :(با قیافه متعجب، انگار نه انگار كه تو يه مملکت اس ل ا م ی زندگی ميكنم و انگار اولین باره تو زندگیم همچین چيزيو مي شنوم! ) : واقعاً؟ جدی ميگين؟؟
ولی مراسماي ما کاملا مختلطه!
م.ج. : آهاااان، خيلي هم خوبه. هركس عقیده خودشو داره ولی جوجو جان! بهتون گفته كه خانواده ما تو این مورد با شما متفاوتند؟
من : بله، ميدونم. متاسفانه! كاريش نميشه كرد. خوب پسر شما منو از اول همینجوری دیده و پسندیده!
![]()
جوجو كه دید اوضاع داره افتضاح میشه پا در ميوني كرد و گفت من با نیلوفر جان صحبت کردم و شخصا هيچ مشکلی در این مورد با ایشون ندارم!
من :( تو دلم به مامانش گفتم يك- صفر به نفع من!)
م.ج. به جوجو : ولی من تو را ميشناسم. فكر نکنم بتونی تحمل کنی.
جوجو : نه، من مشکلی ندارم.
من به مامان جوجو: 
م.ج. به جوجو : نمي تونی!
جوجو :
مادر جان من كه گفتم مشکلی ندارم!!
من : ![]()
در اینجا جوجو به طور کاملا حرفهاي كلا بحثو عوض كرد! و بعدشم ملاقات تموم شد و نخود نخود...
سلام دوستاي گلم. شرمنده، مي دونم خيلي منتظرتون گذاشتم.![]()
و اما ادامه داستان.....
آره ديگه، اون شب ماماني و جوجو همو ديدند و كلي در مورد آينده و اينا با هم حرف زدن. من در تمام مدت سعي كردم با شوخي و خنده اون جو رسمي و خشك را از بين ببرم.![]()
![]()
فقط ميتونم بگم كه نظر مامانم نيمه مثبت بود.
الان دليلشو بهتون مي گم.
من از اول آشناييم با جوجو، مامانمو در جريان همه چيز گذاشته بودم. يعني مامانم تو اين 8 ماهه با حرفاي من از اخلاقيات و خصوصيات جوجو تا حدي مطلع بود ولي ميدونيد يه مشكلي هست كه خودمم خوب ميدونم.![]()
![]()
![]()
جوجو خودش پسر خوبيه. تحصيلكردهاس، از نظر تيپ و قيافه قابل قبوله
، موقعيت شغلي مناسب با درآمد نسبتا خوبي داره و كلا از لحاظ مالي مستقله.
ماشين داره ولي خونه نداره!! البته اين خونه نداشتنش هم از نظر باباي من غير قابل قبوله ولي فعلا مساله اصلي خونواده جوجو هستن. خانواده جوجو گرچه خوب و تحصيلكرده هستند ولي خانوادههاي ما يه جورايي با هم خيلي متفاوتند! خانواده جوجو نسبتاً مذهبي و مقيد به اجراي آداب و رسوم مذهبي هستن ولي خانواده من نه، در مورد مذهب زياد سختگير نيستند.
البته اينم بگم كه خود جوجو هم عقيده با خانواده منه!!![]()
مثلا تو خانواده من چيزي به نام محرم و نامحرم و حجاب سفت و سخت وجود نداره دقيقا برعكس خانواده جوجو.

...و با اينكه جوجو خودش اينطوري نيست و منو همينجوري ديده و پسنديده
ولي اين چيزيه كه هم خودم ، هم مامان و بابام ، نگرانشيم كه نكنه در آينده براي من و جوجو مشکل ساز بشه.![]()
من و جوجو تصميم گرفتيم كه من و مامان جوجو ، قبل از خواستگاري رسمي، در طي يه جلسه همديگرو ببينيم تا من بتونم تصميم درستتري بگيرم.
فعلا همين...به نظر شما چه كاري بهتره؟؟
سلام سلام دوستاي خوبم. 
![]()
اول اينكه ديشب من و جوجو براي افطار يه رستوراني دعوت بوديم.
البته با هم نه هاااااا، هر كدوممون جدا جدا، از طرف محل كارمون يه رستوران دعوت داشتيم. آخه گفتم كه من و جوجو هم رشتهايم. 
خلاصه ديروز صبح به جوجو زنگ زدم و گفتم بيا با هم بريم مهمونی، بعدش من دم رستوران پياده ميشم و خودم تنهايي ميرم داخل كه ملت ما 2 تا را با هم نبينن.![]()
![]()
خوبيت نداره آخه!! دههههه!!
چه معني داره يه پسر و دختر نامحرم با هم ديده بشن!!!

... ولي از اونجايي كه نمي دونم چرا بعضي وقتا جوجو غير منطقي و لجباز ميشه
گفتش كه نه، من نميام مهموني.
اصرار منم بی فایده بود.
هر دفعه براي نيومدنش يه دليل ميآورد.
يه دفعه ميگفت چون "كنه" مياد من نميام! ( كنه را كه يادتونه؟؟؟
)
يه دفعه ميگفت دليل خاصي نداره!
يه دفعه ميگفت حالشو ندارم بيام!! 
منم گفتم :Ok. No problem ولي من ميرم.
حالا جوجو مگه ول كن بود ميگفت نه تو هم نرو.![]()
(ميبينين توروخدا !!)
هر چي ميگفتم چرا دليل درست حسابي نداشت. منم عصباني شدم و گفتم تو اگه دوست نداري ميتوني نياي ولي در هر صورت من میرم چون دليلت قانع كننده نيست و ضمنا مساله كاريه!
خلاصه كه تنهايي رفتم.
آخراي مجلس بود كه ديدم جوجو SMS داد كه هر وقت خواستي بري به من خبر بده كه با هم بريم!!
من اون لحظه اينجوري شدم:
جوابشو دادم كه مگه تو كجايي؟ تو رستوراني؟
SMS داد: بله، ميز اونطرفي شما نشستم!!![]()
جايي كه من نشسته بودم نميتونستم ميز جوجو را ببينم ولي اون لحظه واقعا گيج شدم!
هم تعجب كرده بودم
،هم از دستش ناراحت شدم.
بالاخره مهموني تموم شد و من از رستوران رفتم بيرون. جوجو كمي پايينتر تو ماشينش منتظرم بود. سوار شدم و در حاليكه با هم دعوا ميكرديم
راه افتاديم!
حالا توجيهات جوجو براي كارش :

-من ميخواستم امتحانت كنم ببينم چقدر به حرف من گوش ميكني!
-ميخواستم ببينم كارت برات مهمتره يا من؟!![]()
-از اولشم من قصد داشتم بيام فقط ميخواستم عكس العمل تورو ببينم!
-اگه تو ميگفتي باشه به خاطر تو نميرم، اونوقت منم ميگفتم نه بايد بريم!
-خلاصه كه امتحانتو صفر گرفتي ولي با این وجود من خيلي دوست دارم!
و كلا بيخيال موضوع شديم و با يه بوس كوچولو سر و ته قضيه را هم آورديم!!
اگه حالت عادي بود كه من به اين زوديا كوتاه نمياومدم
ولي خوب آخه امشب ، امشب ، امشب ....................قراره يه اتفاق نسبتا مهمي بيفته. اگه گفتين چي؟؟ حدس بزنين!
خيلي خوب خودم ميگم!
امشب قراره جوجو خان جهت دستبوس خدمت مامان بنده برسن!!
وااااااااي بچهها استرس دارم!
آخه قراره امشب مامان خانومم و آقاي جوجو طي مراسم افطارخورون(جالبش اينه كه نه من روزهام،نه مامانم،نه جوجو! همون بگيم شام سنگينتره!!
) با هم ملاقاتي داشته باشن و در مورد آينده من و جوجو و ازدواج و اين حرفا (خونه و ماشين! را هم بهش اضافه كنين!
) با هم حرف بزنن!
...هوم؟...آره همون...د...آره دیگه!!
![]()
خانواده من خيلي سختگيرن. شما ميگين چي ميشه......
![]()
منتظر پست بعدی من باشین.![]()
![]()
4سال از اولين ديدار من و جوجو ميگذشت... من ديگه درسم تموم شده بود.
در يه غروب دلگير زمستوني در حاليكه ماهها بود كه قضيه ازدواج من كنسل شده بود و كسي تو زندگيم نبود جوجو بهم زنگ زد. اولش جوابشو ندادم ولي اينقدر زنگ زد و SMS داد كه بالاخره باهاش حرف زدم. ازم خواست كه همو ببينيم.
من با تعجب گفتم كه مگه ازدواج نكردي؟ و اون گفت كه : نه... و موضوعشون مدتهاست كه تموم شده.
خلاصه از شما چه پنهون، از اونجابي كه تنهايي خيلي بهم فشار آورده بود دعوتشو قبول كردم.![]()
![]()
همديگرو ديديم و چند ساعت حرف زديم و درددل كرديم. من از خودم گفتم و از تنهاييهام. 
اون هم از خودش گفت و از دختري كه ميخواسته باهاش ازدواج كنه ولي دختره بهش خيانت ميكنه و رابطشون تموم ميشه.
جالبيش اينه كه در اون وضعيت جوجو براي من نقش يه سنگ صبور را داشت براي اينكه درددل كنم و اصلا قصد نداشتم رابطمو با جوجو ادامه بدم و تازه در موردش حس خوبي هم نداشتم!
وقتي همه حرفاي دلمو بهش گفتم، تازه فهميدم كه بععععلللهههههههه، آقاي "كنه" به خاطر خودش اون دروغها را سر هم كرده و اصلا اون حرفا حقيقت نداره! جوجوي بيچاره با چشماني گرد
و دهاني باز از تعجب
به من زل زده بود و اونم تازه فهميده بود كه اون موقع دليل تغيير رفتار ناگهاني من( از فرشته به ديو!!اینطوری:
) چي بوده!!
سرتونو درد نيارم اين شد كه ما با هم دوست شديم و الان تقريبا 8ماهه كه هر روز همو ميبينيم. 
البته من خیلی خیلی همه چیز را خلاصه کردما وگرنه اینقدرا هم ساده نبود!!
خب، ما هم مثل همه زوجها با هم تفاوتهاي اخلاقي زيادي داريم كه به خاطرشون اولا خيلي دعوامون ميشد
ولي حالا اوضاع خيلي خيلي بهتره.
اين وبلاگ مال منه و اون اصلا ازش خبر نداره. ميخوام اينجا از خودم و جوجو بنويسم كه اگه در آينده با هم ازدواج كرديم با خوندنشون خاطراتمونو زنده كنيم، و اگه ازدواج نكرديم براي خودم تجربه خوبي بشه، همين!!

آشنايي ما خيلي پيچيده بود! چون طولانيه خلاصه و در چند تا پست براتون ميگم.
راستش جوجو، خودش می گه چند سال بوده كه دورادور منو مي شناخته و تو کف بوده خلاصه!!![]()
حالا براتون ميگم چطوری.....
جوجو اولين باري كه منو تو راه برگشت از دانشگاه ديد اومد جلو و سر حرفو باز كرد. من با يكي از دوستام بودم. اتفاقا اون روز خيلي بي حوصله بودم و اصلا بهش محل نذاشتم و تو دلم گفتم: عجب پسر پرروييه!!
ولي دوستم كه از جوجو خوشش اومده بود هي باهاش حرف مي زد و دست آخرم شماره جوجومو گرفت!

البته اون موقع هنوز جوجو نبوداااااااااااا
من و جوجو چند بار ديگه توي دانشگاه يا تو راه برگشت از دانشگاه همو ديديم و هر دفعه جوجو سعي ميكرد به من نزديك بشه و منم هر دفعه حالشو اساسي ميگرفتم اینطوری:
من اون وقتا حتي اسمشم نميدونستم ولي اون بدجنس همه چيز را در مورد من ميدونست!
...گذشت و گذشت تا اينكه به خاطر يكي از واحدهاي درسيمون من و جوجو با هم يه جا افتاديم و اون موقع بود كه تازه فهميدم اسم جوجو چيه و آشنا تر شديم و فهميدم كه جوجو هيچوقت با دوست من دوست نشده!![]()
( فهميدين كه چي شد؟؟!!) خودش كه ميگفت اونروز ميخواسته با من دوست بشه كه خوب از قضاي روزگار من اصلا بهش توجهي نكردم!!
(راست یا دروغش پای خودش!
)
جوجو هم سريعا در همان روز دوم پيشنهاد خودش را به من داد و من 2 هفته ازش براي پاسخ مهلت خواستم. تو همين گير و دار دوست جوجو هم به من گير داده بود بد فرم!
اين آقا كه اينجا بهش ميگم "كنه" ، هي ميرفت و مياومد و به محض اينكه فهميد كه جوجو رقيبشه به من گفت كه جوجو پشت سر شما ال گفته و بل گفته
.
...و اينقدر گفت و گفت كه باورم شد و يه جور حالت تنفر از جوجو پيدا كردم. 
پيش خودم گفتم براي حالگيري جوجو هم كه شده با اين پسره "كنه" دوست ميشم. تازه شرايطش هم از جوجو بهتره!! 
هيچي ديگه آقا من با اينكه اصلا از " كنه " خوشم نميومد ولي باهاش دوست شدم و واقعاً از جوجو بدم ميومد و عمدا جلوي جوجو همه جا با " كنه" ظاهر ميشدم.
تا اينكه جوجو نا اميد شد و دست برداشت. وقتي كه اون واحد درسي تموم شد منم كه ديگه به هدفم رسيده بودم به سرعت ولي به سختي با " كنه" قطع ارتباط كردم. آخه مگه ول كن بود!!!( كنه بود ديگههههه!!!)
خلاصه باز هم قسمت نشد كه بشه و راه من و جوجو دوباره از هم جدا شد...![]()
سالها گذشت و من از دوستام شنيدم كه جوجو ميخواد با يه دختر خانمي ازدواج كنه و باز هم برام مهم نبود....آخه همزمان منم ميخواستم با يكي از خواستگارام ازدواج كنم ولی....
این داستان ادامه دارد.......